روايت چهارم

ادامه ماجرای کتاب

شنبه پیش برای آخرین بار در سال 85 رفتم دانشکده. چند تا کار جزئی داشتم که باید انجام میدادم. دانشکده خیلی خلوت بود. پرنده که هیچی چرنده هم پر نمیزد! تصادفا دکتر رو دیدم و با هم صحبت کردیم. به من گفت که دنبال اون دو نفری میگرده که قرار بوده اون دو فصل مشهور! رو بنویسن. همین طور که داشتیم میرفتیم ازش پرسیدم که باید اسم این دو نفر رو هم تو مقدمه بیاریم یا نه. چون بالاخره کمک کردن دیگه! دکتر گفت "نه بابا! مگه هر کس یک کاری کرد، باید اسمش بیاد. تازه ما که همون متن اونا رو نمینویسیم. با هم میشینیم و تغییرش میدیم." چند دقیقه بعد یکی از اون دو نفر رو دیدیم (که البته خیلی پسر خوبیه. هم باسواده و هم متواضع). وقتی دیدیمش دکتر ازش پرسید خوب چی شد؟ و اون گفت که یکی از فصلها آمده است! راستش هم من و بخصوص دکتر جا خوردیم. در عرض دو سه روز یک فصل رو نوشته بود. فکر کنم دکتر اصلا انتظارش رو نداشت. بعد دکتر یک دفعه رو به من کرد و گفت: "یادتون باشه تو مقدمه ازشون تشکر کنیم"!!! من نمیدونستم چی بگم. فقط سرمو تکون دادم. بعدش آروم به من گفت که اگه اسمش بیاد اعتبار کتاب میره بالا. تو دلم گفتم من که برام فرقی نمیکنه! شما خودتون چند دقیقه قبل گفتین لازم نیست، وگرنه من که حرفی ندارم. فکر کنم دکتر این حرف رو بیشتر به خودش گفت تا به من! وگرنه اگر از همون اول هم میگفت اسمشون رو بیاریم من مخالفت نمیکردم. در هرحال اون فصل رو از اون دانشجوی دکترا که تو همین مدت خیلی بهش علاقه مند شدم گرفتم. دکتر گفت برو مطالب رو بخون و اواسط تعطیلات نوروز بیا دانشگاه تا با هم فصل رو بنویسیم. اون روز تا شب خیلی با خودم کلنجار میرفتم که عجب روزگاریه! آخه چرا نظر آدما خیلی زود عوض میشه. اگه اون روز قبلش اون سوال رو از دکتر نمیپرسیدم الان چیز مهمی اتفاق نیفتاده بود. اما به هر حال......... . خدا را شکر. حالا باید ببینیم بعدش چی میشه. راستی اینم بگم که با تمام این حرفا خیلی دکتر رو دوست دارم و براش احترام فوق العاده زیادی قائلم. اصلا برای همین این وبلاگ رو راه انداختم، چون که نمیتونم این حرفا رو به کسی بگم. دکتر خیلی آدم کار درستیه. تا حالا چند تا کتاب چاپ کرده و خیلی یاسواد، با تجربه و معروفه. سنش هم زیاده. سرش هم خیلی شلوغه. اگه من اینا رو میگم نمیخوام ذهن کسی رو نسبت به دکتر بد کنم، فقط دارم درد دل میکنم. راستش حتی اسمشو انتقاد هم نمیذارم. آخه دکتر خیلی برجسته و مشهوره. بعضی وقتا به خودم میگم اگه دکتر گفت همه کارا رو خودت بکنی به این خاطر بود که بهت اعتماد داشته. نمیدونم. ممنون که تحمل میکنین و حرفهای طولانی منو میخونین. بازم زیاد حرف زدم ببخشید.  

/ 4 نظر / 3 بازدید
من

ممنون از نظرات خوبي كه نوشته بودي. راستي به هر حال تو دكتر را بيشتر از ما مي شناسي .

nazanin

سلام.احوال شما؟من همیشه می یام اینجا سر می زنم.راستی می شه بپرسم رشته تون چیه؟

تينا

جالب بود دوستم...ممنون از لطفت

نیلوفر

سلام حرفات جالب و شنيدنيه بالاخره اين ماجرا داره سرو تهش هم مياد موفق باشی ! راستی من به روزم خوشحال ميشم بيای پيشم!