ادامه ماجرای کتاب:

روز چهارشنبه دکتر برای اولین بار در این دو سال بهم زنگ زد و گفت که یکی دیگه از اون دو فصل رو گرفته و قرار گذاشتیم که فرداش ساعت ۱۰ برم دانشکده. بعدازظهر همون روز نشستم و اون فصلی رو که هفته پیش گرفته بودم و قرار بود تو این ۱۰ روز بنویسم دو ساعته نوشتم! (همه کارهای ما دقیقه نودی میشه!) تا فردا با دست پر برم پیش دکتر. بنابراین دیروز در حالیکه وحشتناک داشت بارون میومد و برای اولین بار در عید نوروز رفتم دانشکده. بعد از احوالپرسی و تبریکات رایج! یک نیم ساعتی در مورد اون فصل بحث کردیم و بعدش قرار شد من خودم با توجه به توضیحات دکتر اون فصل رو بنویسم. پس هر چی کاغذ بود گذاشتم تو کیفم! بعد یک دو ساعتی با دکتر در مورد هر چی فکر کنین صحبت کردیم. خیلی جالب بود. دکتر هم باز یک کار دیگه انداخت گردنم! این یکی واقعا سخته. بهم گفت اگه وقت کردی! بشین و ایندکس یا همون نمایه رو بنویس. نمایه رو آخر کتابها حتما دیدین. باید تمام کلمات و تیترها و مباحث مهم و خلاصه همه چی رو بر حسب حروف الفبا با شماره صفحه بیاری. خیلی سخته! همیشه به خودم میگفتم این نویسنده ها یا ناشرها چه جوری نمایه رو درست میکنن. حالا خودم باید این کارو بکنم. هرچی گفتم آقای دکتر کار خیلی طولانی و سختیه، گفت هر وقت بیکار شدی برو سراغش! مثل اینکه این کتاب تا منو بیچاره نکنه چاپ نمیشه! بعدش تو اون بارون و با هزار بدبختی اومدم خونه. بیشتر از نیم ساعت منتظر اتوبوس بودم. خلاصه تا آخر تعطیلات باید اون یک فصل دیگه رو هم بنویسم و دو فصل رو  تایپ کنم. مثل اینکه بازم قرار نیست برم سراغ پایان نامه! ببخشید که طولانی شد.