ماجرای دوست داشتن و دوست داشته شدن بین جوان ها و بخوصوص تو دانشگاه خیلی معروف و تکراریه. من هم مثل همه خواسته یا ناخواسته درگیرش بودم. تو این سالهایی که تو دانشگاه بودم خیلی به این موضوع فکر نمیکردم. بیشتر سرم تو درس بود. به بقیه هم کاری نداشتم. سعی میکردم به همه احترام بگذارم. حتی کسانی که خیلی با من محترمانه برخورد نمیکردن. چون با خودم میگفتم این چند سال دانشگاه میگذره و فقط خاطره هاست که میمونه. به همین دلیل با همه بچه ها حداقل یک سلام و علیک ساده داشتم. اما این اواخر و در واقع سال آخری احساس کردم - نمیدونم و هنوز هم نفهمیدم چرا- که بر خلاف ادب و احترامی که برای بقیه  -بخصوص دخترها- قائل بودم اونها خیلی از من خوششون نمیومد. البته بعضی هاشون. صد البته واضحه که آدم حق داره از هر کس خوشش بیاد یا بدش. اما این موضوع برام تو یکسال گذشته کم کم تبدیل به یک کابوس شده بود. نمونه اش اینکه پارسال تو یک پروژه درسی با یک نفر همگروه بودم. اون پروژه به خوبی انجام شد و نمره مون هم خوب شد. اما نمیدونم چرا اون همگروهی محترم از اون به بعد نه تنها جواب سلام من رو نمیداد بلکه با دیدن من به طرز آشکاری راهش رو کج میکرد! اولها فکر میکردم تصادفیه. ولی بعد از چند بار که این اتفاق افتاد فهمیدم که عمدیه. به هر حال هنوز هم دلیلش رو متوجه نمیشم. هر وقت که به پروژه فکر می کنم چیزی یادم نمیاد که باعث ناراحتی شده باشه. در مورد کتاب هم همینطور. همکارم که تو کتاب به من کمک میکرد آدم بسیار محترمی بود. من هم همیشه یا ازش عذر خواهی می کردم یا تشکر بابت زحماتی که برای ما میکشه. اما بعد از تمام شدن کتاب دیگه حتی بهم نگاه هم نمی کنه. اولها با این وجود بهش سلام میکردم و او هم به سردی جواب میداد. ولی بعد دیدم خیلی از این کار خوشش نمیاد. برای همین دیگه حتی سلام و علیک هم با هم نداریم. واقعا نمیدونم چرا. خلاصه حتی اگه سعی کنی که به این موضوع فکر نکنی ولی تو زندگیت موثره. این که احساس کنی اطرافیانت ازت خوششون نمیاد تو روحیه ات خیلی تاثیر میگذاره. دیگه پذیرفته بودم که آدم محبوبی نیستم. تا اینکه پریروز تو دفاع یکی از بچه ها همون فردی که دفاعش بود برای اولین بار طوری رفتار میکرد که احساس کردم از من خوشش اومده! به من گفت بیاین با هم عکس یادگاری بگیریم! دوستام بهم می گفتن دیدی یک نفر تو رو دست داره! البته برای من اون فرد با بقیه خیلی فرق نداشت و من به اون هم - تو این چند سال - به اندازه بقیه احترام میذاشتم. ولی اون روز تا شب فکرم مشغول بود. تازه فهمیدم خیلی خوبه که آدم احساس کنه یک نفر دوستش داره. اون یک روز در مقابل اون یک سال. کاش این احساس رو یک نفر دیگه نسبت بهم داشت. چرا همه چیز برعکسه. نمیفهمم...