یادتونه که چند وقت پیش گفتم یکی از دوستام بهم پیشنهاد داد که با هم یک کتاب ترجمه کنیم و من هم قبول کردم؟ دیروز ترجمه رو تموم کردم! یعنی سهم من تموم شد. نصف کتاب رو قرار بود من ترجمه کنم که دیروز به اتمام رسید. دوستم هم تقریبا ۹۰ درصد سهم خودش رو ترجمه کرده. چون این روزها امتحان داره سرش شلوغه. حالا باید ببینم این کتاب چاپ میشه یا به سرنوشت کتاب قبلی دچار میشه! البته این دوستم - مثل دو سال پیش من - خیلی انرژی داره. منم برای همین قبول کردم. نمیخواستم بزنم تو ذوقش. وگرنه میخواستم بهش بگم که چاپ کتاب خیلی خیلی سختتر از اون چیزیه که فکر میکنی. به هر حال میخوام دیگه نگران ویرایش و این جور چیزها نباشم. به دوستم گفتم من فقط ترجمه میکنم و کاری به بقیه اش ندارم. یعنی دل و دماغ ویرایش ندارم. به اندازه کافی یک سال گذشته رو تو Word گذروندم! ولی اون خیلی انگیزه داره. خدا کنه بلایی که سر من اومد سر دوستم نیاد. یکی از دوستام بهم میگه:« هنوز کتابهای قبلیت چاپ نشده رفتی سراغ یکی دیگه! خیلی پررویی! برو خجالت بکش. هر کی بود تا حالا جا زده بود و از هر چی کتابه فرار میکرد! » ولی من به این سادگی ها از رو نمیرم!

دعا کنین چاپ بشه. اگه نه به خاطر من حداقل به خاطر دوستم. خدایا! دل این بچه رو نشکن!