دیروز دکتر تو جلسه دفاع یکی از بچه ها بهم گفت آقای ... بهش گفته که کتاب رو همون روز (یعنی دو هفته پیش) فرستاده به دانشگاههای مختلف کشور برای ارزیابی یا همون داوری خودمون! منم گفتم خیلی ممنون! هر چند تو دلم گفتم خیلی هم برام فرقی نمیکنه.

فکر کنم براتون نگفتم تو آخرین برخوردم با دکتر در مورد کتاب چه اتفاقی افتاد. برای اینکه سرتون رو درد نیارم تو یک جمله خلاصه اش میکنم: دکتر برای اولین بار تو این دو سال کتاب رو دید و ازش ۱۰۰۰ تا اشکال گرفت. هر چند خیلی از ایراداتش غیر منصفانه بود اما من بعضی از انتقاداتش رو پذیرفتم و بهشون هم گفتم که من هیچ ادعایی راجع به کتاب ندارم و قطعا کتاب اشکال داره. اما تو دلم از این ناراحت شدم که چرا حالا؟ بعد از هفت ماه؟ اونم بعد از این همه زحمتی که کشیدم؟ جالب اینجاست که تو این مدت بارها و بارها به دکتر گفتم که شما بیاین این متنهایی که من نوشتم رو بخونین و راجع بهش نظر بدین. چون به هر حال من یک دانشجوی کارشناسیم و شما استاد تمام. اما همش میگفت نه! حالا یک دفعه این همه ایراد. خلاصه من که سعی میکنم هیچ وقت ناراحتیم رو نشون ندم اون روز نتونستم و به دکتر گفتم که هر بلایی میخواین سر کتاب بیارین! از نظر من اشکالی نداره! شاید باور نکنین اما اون روز اینقدر ناراحت بودم که از دانشگاه تا خونه (که با اتوبوس ۴۵ دقیقه راهه) رو پیاده اومدم! که بیش از ۲ ساعت طول کشید. ولی لازم بود. تو راه کلی با خودم حرف زدم! وقتی رسیدم خونه خیلی آروم تر شده بودم. روز بعدش هم تمام فایلهای کتاب رو که از بازکردن هر کدومشون کلی لذت میبردم رو برای دکتر روی یک سی دی رایت کردم و بهش دادم و گفتم ما را دیگر با این کتاب کاری نیست! با این حال هر چی فکر میکنم میبینم از احترامی که برای دکتر قایل بودم هیچی کم نشده. هر چند خیلی از ایراداتش عادلانه و منصفانه نبود اما هنوز خیلی دوستش دارم!

ببخشید. خیلی سعی کردم خلاصه کنم. اما مثل اینکه نمیشه! یک جمله ام چقدر طولانی شد!