راستش نمیدونم از کجا شروع کنم. تو این دو سال و به خصوص این چند ماه اتفاقات عجیب و غریب زیاد برام افتاده. اگه بخوام خیلی خلاصه بگم باید در مورد یک کتاب یک چیزایی بگم. راستش از پارسال با یکی از اساتید دانشگاه قرار شد یک کتاب بنویسیم. این کتاب در واقع یک جور گردآوری بود. قرار شد مسائلش رو من از کتابهای معتبر در این زمینه انتخاب کنم. این کار حدود یک سال طول کشید و شهریور امسال تموم شد. بعد من فکر می کردم که بخش دوم کتاب رو دکتر می نویسه ولی به من گفت که اون رو هم خودت بنویس. منم که روم نشد بگم نه! پس نوشتم. اما دو فصل از کتاب رو که روی اونها مسلط نبودم ننوشتم. دکتر گفت که اون دو فصل رو من مینویسم. خلاصه مهرماه بود که مطالب دست نویس من رو دادیم به یک نفر تا تایپ کنه. اون هم اونا رو تا آذرماه تایپ کرد. البته تو این مدت کم کم مطالب تایپ شده رو به من میداد و من ویرایش می کردم. آخ که این ویرایش چقدر طولانی و سخت بود! کار ویرایش حدود 6 ماه طول کشید. یعنی همین چند روز پیش تموم شد! البته هنوز بخشیش مونده! خلاصه این کتاب اون قدر وقتم رو گرفت که نتونستم برای ارشد خوب درس بخونم. الانم نمیدونم قبول میشم یا نه. هر چی خدا بخواد. این خلاصه ای از کل ماجرای کتاب بود. البته تو این 6 ماه اتفاقات دیگری هم افتد که بعدا میگم!. نمیدونم شاید این ماجرا برای بقیه جالب یا عجیب و غریب نباشه، اما به هرحال درددلهای منه!