مدت هاست نیومدم تو وبلاگم. شش ماهی میشه. تو این مدت طبیعاتا اتفاقات زیادی افتاده.

هم خوبن هم متوسط! اما حوصله گفتنشونو ندارم.

در واقع حوصله هیچی رو ندارم.

سه سالی هست حوصله ندارم!

میدونم که اینا رو کسی نمیخونه. بخصوص که شش ماهی است نیومدم بازدید کنندگان فراوانم!!!! رو از دست دادم!!!!!!

یه جورایی به اسم وبلاگ رسیدم. هم دارم درد دل می کنم هم نه.

نمیدونم.

دلم خیلی گرفته. از همه چی. از خانواده. از دوستام. از خودم.

دیگه هیچی نمیتونه خوشحالم کنه.

میدونم که نباید ناامید بشم. میدونم که خدا همیشه هست و هیچوقت نباید امیدت رو، حداقل به خدا، از دست بدی. همه اینا رو میدونم. اما بی حال و حوصله و ناامیدم.

بخصوص با آهنگ غمناکی که الان دارم گوش میدم دیگه اوضا خیلی دراماتیکه! هر وقت دلتون گرفت همین آهنگ های فریبرز لاچینی رو گوش بدین. شاهکارن. حتی اگه هیچ غمی نداشته باشی گریه ات میگیره!!! بخصوص رقص برگها که واقعا زیباست. امیدوارم این فریبرز خان لاچینی سالهای سال سالم باشه و هی پاییز طلایی بده بیرون!

خلاصه ناراحتم. یه جورایی دلم شکسته. از دست خودم و اطرافیانم و دوستام.

خدا شاهده هیچوقت ناشکری نکردم و نمی کنم، اما بعضی وقت ها دیگه صبرم سر میاد.

من به معنی واقعی کلمه تنهام.

هیچوقت نتوستم رو یک نفر حساب کنم. نه خانواده نه دوست نه فامیل.

از همه چی خسته شدم. دوست دارم تموم شه همی چی برام.

(میدونم نباید اینو بگم) اما حتی از زندگی هم خسته شدم. بعضی وقت ها شده که آرزوی مرگ هم می کنم.

جالب اینجاست که اگه از بیرون به قضیه نگاه کنی فکر می کنی چقدر شرایط عالیه!!! میگن آواز دهل شنیدن از دور خوشست! واقعا درسته.

دوست دارم همه چیزو ول کنم برم. دوست دارم برم یه جایی که هیچکس رو نشناسم و هیچکس منو نشناسه.

دوست دارم فکرم رو از همه چیز خالی خالی خالی کنم. دوست دارم دیگه هی صبح تا شب به این فکر نکنم که وای! فلانی ناراحت شد! محمد چرا اینو گفتی؟! احمقی دیگه! چرا اونجا بهش کمک نکردی؟!! چرا به حرف مامانت گوش نکردی؟!!! چرا صبح دیر پا میشی؟! چرا کاراتو عقب میندازی؟ چرا تنبلی میکنی؟ چرا هیچکس دوستت نداره؟ چرا بقیه هی بهت بی احترامی می کنن؟ چرا بقیه تحقیرت می کنن، در حالیکه شایسته اش نیستی؟ چرا هر چی سعی می کنی به بقیه احترام بذاری، بقیه سو استفاده می کنن؟

چرا دوستات تا کارت دارن باهات خوبن؟ چرا وقتی با هر کدوم از دوستات تنها هستی خوبن و بهت احترام می ذارن، اما تا همشون با هم جمع میشن مسخرت می کنن و تحقیرت می کنن و حتی جرات نداری ناراحت بشی؛ چون بازم مسخرت می کنن؟ و این در حالیه که تو باعث شدی همه دور هم جمع بشن؟

چرا رابطه ات با خانواده اون جوری نیست که باید باشه؟ چرا وقتی یک مشکلی دارم پدر مادر آخرین افرادین که میفهمن، در حالیکه باید اولین نفرا باشن؟ تقصیر منه یا اونا؟ حتما من دیگه! چرا اونجوری که باید دوستشون ندارم؟ چرا اونجوری که باید دلم براشون تنگ نمیشه؟ تقیر منه یا اونا؟ حتما من دیگه! چرا مامانم فکر میکنه من هنوز بچه ام؟ چرا همه کاراش برام شده دوستی خاله خرسه؟ میدونم صبح تا شب داره به من و مشکلاتم فکر می کنه و اینکه یه جوری کمک کنه، اما چرا راهشو بلد نیست؟ چرا بابام بعد از ٢۵ سال تازه فهمیده پسر داره؟!! چرا محبتاشون برای بقیه است تا خود ما؟

چرا تو فامیل هم شرایط همین جوریه؟ چرا وقتی یه بحثی پیش میاد و منم تو بحث شرکت می کنم، من از همه بیشتر توهین و تحقیر و تمسخر میشنوم، اما آخرش هم منم که باید از بقیه عذرخواهی کنم؟ چرا آخرش هم همه فکر می کنن همه چی تقصیر من بوده؟ چرا همه جلوی روم از من تعریف می کنن اما میتونم حس کنم که از من خوششون نمیاد؟ چرا با اینکه همیشه سعی کردم ملاحظه دیگران رو بکنم اما دیگران ملاحظه منو نکردن؟

نمیدونمممممممممممممممممممممممممممممممممممممم.

نه! از خودم بدم نمیاد. نیاز به دلسوزی کسی ندارم. فقط دلم میخواد هر چی هست تموم بشه.

میخوام آم بدی باشم. میخوام بد بد بد باشم.

میخوام همه کارایی که تا حالا معتقد بودم بده از الان برام خوب باشه.

میخوام بقیه رو مسخره کنم. میخوام بقیه رو تحقیر کنم. میخوام دیگه هیچوقت هیچ جا ملاحظه هیچ کس رو نکنم. می خوام فقط و فقط و فقط به فکر خودم باشم و به معنی واقعی کلمه بگم: گور بابای بقیه! میخوام دیگه اگه کسی، چه نزدیک چه دور، هر کس، تو یه زمینه ای موفق شد اولین نفر نباشم که بهش تبریک بگم و براش هدیه بگیرم. میخوام تاریخ تولدای همه رو یادم بره. می خوام یادم نباشه که بقیه قرصاشونو ساعت چند باید بخورن. می خوام اگه دوستم ازم خواست کاری براش انجام بدم بگم: وقتشو و حالشو ندارم. یکم پول خرج کن برو بده یکی دیگه برات انجام بده! و هزار تا کار دیگه.........................................................................

فکر کنم این آخرین مرحله از سقوط شخصیت منه.

اما دیگه مهم نیست.......................