+ وای!

وای! بعد از چند سال الان اومدم و تمام مطالب وبلاگمو خوندم!

چه روزایی!

چه خاطراتی!

چه دوستای خوبی!

اصلا باورم نمیشه!

و چه اتفاقاتی که تو این سالها نیفتاده!

 

دلم خیلی برای دوستام تنگ شده!

بخصوص «من»!

کجایی دوست قدیمی! یه خبری بده! چند بار برات پیغام گذاشتم اما جوابی نیومد!

امیدوارم هر جا هستی شاد باشی و سلامت!

نویسنده : محمد ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

هنوز زنده ام!

خوشحالم

نگرانم

نویسنده : محمد ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

بدجوری حس عشق وجودم رو پر کرده.

سخته توصیفش.

دلم می خواست نظرش رو بدونم.

دلم می خواست ............

آره. فقط همین. نظرش رو میدونستم کاش........

نویسنده : محمد ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/۱۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خداحافظظظظظظظظظظظظظظظظظظ

واقعا خسته نباشم! بعد از سه ماه دارم میام و باز بدجور دارم میرم!

سه روز دیگه میرم سربازی!!!!

هنوز معلوم نیست کجا میوفتم! فقط امیدورام جای خوبی باشه!!!!

این روزها دارم از همه خداحافظی می کنم و وسایلم رو جمع!

ایشششششششششالا که سالم برگردم!!!!!!

دلم برای همه دوستان وبلاگیم که هیچ وقت ندیدمشون تنگ میشه!

چقدر دنیا متفاوته با اون چیزی که فکر می کنی!

چقدر آینده غیر قابل پیش بینی است!

موقع درس خوندن برای کنکور و بعد ارشد و بعد موقع انتخاب موضوع تز و بعدش نوشتن مقاله و کتاب و تحقیق و .... به چی فکر میکردم و حالا چی شد! دارم کچل می کنم برای رفتن به خدمت!!!!!

عجب!

بازم راضیم و شاکر به درگاه خدا. چون خیلی باحاله و هیچ وقت تنهام نذاشته، هر چند من هرگز هرگز براش بنده خوبی نبودم.

آماده ام برای رویارویی با تجربه ای جدید از جنسی کاملا متفاوت با دانشگاه و درس و مقاله و کنفرانس و ژورنال!!!!!!

نویسنده : محمد ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٩/٩/٢٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

دفاع کردم.

فارغ التحصیل شدم.

تا چند وقت دیگه دارم میرم سربازی.

این خلاصه اتفاقات این چند ماه بود!

دوباره وقتی اومدم تو وبلاگم که اعصابم خورده! خداییش اسم این وبلاگ شایستشه!

بدجور عصبانیم! از دست همه از جمله خودم! میخوام کله ام رو بکوبم به دیوار!

دیگه حتی مثل چند پست پیش حوصله نوشتن "رنج نامه" رو هم ندارم!

فقط میدونم که دنیای بدیه. ازش بدم میاد. از همه چیش. از خودش. از آدماش. از روزاش. از شباش. از خوابیدن. از بیدار شدن. از کار کردن و کار نکردن! از پول در آوردن و در نیاوردن! از زیر آب همدیگر رو زدن. از محبت های الکی. از منت گذاشتن. از دروغ گفتن. از کلک زدن. از آدم های بد که زیادن. حتی از آدم های خوب که کمن. حتی از نفس کشیدن و زنده موندن هم دیگه سیر شدم.....................

 

خدایا! بخاطر همه لطف هایی که به من داشتی ازت ممنونم و

         بخاطر لیاقتی که براشون نداشتم شرمنده ام ..............

نویسنده : محمد ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

تو چند هفته گذشته داشتم پایان نامه ام رو مینوشتم.

بالاخره تموم شد!

ان شالله این هفته پنجشنبه دفاع می کنم!

خدا کنه مشکلی پیش نیاد و تموم شه بره!

فقط دوست دارم سریع خلاص بشم!!!!

 

نویسنده : محمد ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٩/٤/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

روزهای خاصی رو دارم میگذرونم.

نمیدونم چه جوری توصیف کنم، اما یک احساس خاص دارم. احساسی که دو سال پیش دقیقا همین موقعا داشتم.

خیلی سخت بود.

به قول مادربزرگم، دلم آشوبه! پریشب تا صبح خوابم نبرد.

عجیبه که حتی نمیتونم کنترلش کنم.

کاش هیچوقت شروع نمیشد.

نویسنده : محمد ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٩/٤/۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ درد دل

مدت هاست نیومدم تو وبلاگم. شش ماهی میشه. تو این مدت طبیعاتا اتفاقات زیادی افتاده.

هم خوبن هم متوسط! اما حوصله گفتنشونو ندارم.

در واقع حوصله هیچی رو ندارم.

سه سالی هست حوصله ندارم!

میدونم که اینا رو کسی نمیخونه. بخصوص که شش ماهی است نیومدم بازدید کنندگان فراوانم!!!! رو از دست دادم!!!!!!

یه جورایی به اسم وبلاگ رسیدم. هم دارم درد دل می کنم هم نه.

نمیدونم.

دلم خیلی گرفته. از همه چی. از خانواده. از دوستام. از خودم.

دیگه هیچی نمیتونه خوشحالم کنه.

میدونم که نباید ناامید بشم. میدونم که خدا همیشه هست و هیچوقت نباید امیدت رو، حداقل به خدا، از دست بدی. همه اینا رو میدونم. اما بی حال و حوصله و ناامیدم.

بخصوص با آهنگ غمناکی که الان دارم گوش میدم دیگه اوضا خیلی دراماتیکه! هر وقت دلتون گرفت همین آهنگ های فریبرز لاچینی رو گوش بدین. شاهکارن. حتی اگه هیچ غمی نداشته باشی گریه ات میگیره!!! بخصوص رقص برگها که واقعا زیباست. امیدوارم این فریبرز خان لاچینی سالهای سال سالم باشه و هی پاییز طلایی بده بیرون!

خلاصه ناراحتم. یه جورایی دلم شکسته. از دست خودم و اطرافیانم و دوستام.

خدا شاهده هیچوقت ناشکری نکردم و نمی کنم، اما بعضی وقت ها دیگه صبرم سر میاد.

من به معنی واقعی کلمه تنهام.

هیچوقت نتوستم رو یک نفر حساب کنم. نه خانواده نه دوست نه فامیل.

از همه چی خسته شدم. دوست دارم تموم شه همی چی برام.

(میدونم نباید اینو بگم) اما حتی از زندگی هم خسته شدم. بعضی وقت ها شده که آرزوی مرگ هم می کنم.

جالب اینجاست که اگه از بیرون به قضیه نگاه کنی فکر می کنی چقدر شرایط عالیه!!! میگن آواز دهل شنیدن از دور خوشست! واقعا درسته.

دوست دارم همه چیزو ول کنم برم. دوست دارم برم یه جایی که هیچکس رو نشناسم و هیچکس منو نشناسه.

دوست دارم فکرم رو از همه چیز خالی خالی خالی کنم. دوست دارم دیگه هی صبح تا شب به این فکر نکنم که وای! فلانی ناراحت شد! محمد چرا اینو گفتی؟! احمقی دیگه! چرا اونجا بهش کمک نکردی؟!! چرا به حرف مامانت گوش نکردی؟!!! چرا صبح دیر پا میشی؟! چرا کاراتو عقب میندازی؟ چرا تنبلی میکنی؟ چرا هیچکس دوستت نداره؟ چرا بقیه هی بهت بی احترامی می کنن؟ چرا بقیه تحقیرت می کنن، در حالیکه شایسته اش نیستی؟ چرا هر چی سعی می کنی به بقیه احترام بذاری، بقیه سو استفاده می کنن؟

چرا دوستات تا کارت دارن باهات خوبن؟ چرا وقتی با هر کدوم از دوستات تنها هستی خوبن و بهت احترام می ذارن، اما تا همشون با هم جمع میشن مسخرت می کنن و تحقیرت می کنن و حتی جرات نداری ناراحت بشی؛ چون بازم مسخرت می کنن؟ و این در حالیه که تو باعث شدی همه دور هم جمع بشن؟

چرا رابطه ات با خانواده اون جوری نیست که باید باشه؟ چرا وقتی یک مشکلی دارم پدر مادر آخرین افرادین که میفهمن، در حالیکه باید اولین نفرا باشن؟ تقصیر منه یا اونا؟ حتما من دیگه! چرا اونجوری که باید دوستشون ندارم؟ چرا اونجوری که باید دلم براشون تنگ نمیشه؟ تقیر منه یا اونا؟ حتما من دیگه! چرا مامانم فکر میکنه من هنوز بچه ام؟ چرا همه کاراش برام شده دوستی خاله خرسه؟ میدونم صبح تا شب داره به من و مشکلاتم فکر می کنه و اینکه یه جوری کمک کنه، اما چرا راهشو بلد نیست؟ چرا بابام بعد از ٢۵ سال تازه فهمیده پسر داره؟!! چرا محبتاشون برای بقیه است تا خود ما؟

چرا تو فامیل هم شرایط همین جوریه؟ چرا وقتی یه بحثی پیش میاد و منم تو بحث شرکت می کنم، من از همه بیشتر توهین و تحقیر و تمسخر میشنوم، اما آخرش هم منم که باید از بقیه عذرخواهی کنم؟ چرا آخرش هم همه فکر می کنن همه چی تقصیر من بوده؟ چرا همه جلوی روم از من تعریف می کنن اما میتونم حس کنم که از من خوششون نمیاد؟ چرا با اینکه همیشه سعی کردم ملاحظه دیگران رو بکنم اما دیگران ملاحظه منو نکردن؟

نمیدونمممممممممممممممممممممممممممممممممممممم.

نه! از خودم بدم نمیاد. نیاز به دلسوزی کسی ندارم. فقط دلم میخواد هر چی هست تموم بشه.

میخوام آم بدی باشم. میخوام بد بد بد باشم.

میخوام همه کارایی که تا حالا معتقد بودم بده از الان برام خوب باشه.

میخوام بقیه رو مسخره کنم. میخوام بقیه رو تحقیر کنم. میخوام دیگه هیچوقت هیچ جا ملاحظه هیچ کس رو نکنم. می خوام فقط و فقط و فقط به فکر خودم باشم و به معنی واقعی کلمه بگم: گور بابای بقیه! میخوام دیگه اگه کسی، چه نزدیک چه دور، هر کس، تو یه زمینه ای موفق شد اولین نفر نباشم که بهش تبریک بگم و براش هدیه بگیرم. میخوام تاریخ تولدای همه رو یادم بره. می خوام یادم نباشه که بقیه قرصاشونو ساعت چند باید بخورن. می خوام اگه دوستم ازم خواست کاری براش انجام بدم بگم: وقتشو و حالشو ندارم. یکم پول خرج کن برو بده یکی دیگه برات انجام بده! و هزار تا کار دیگه.........................................................................

فکر کنم این آخرین مرحله از سقوط شخصیت منه.

اما دیگه مهم نیست.......................

نویسنده : محمد ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٩/۳/٢۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

چند روزه که از کنفرانس برگشتم . فرصت نشد زودتر بنویسم.

خیلی خوب بود. خوش گذشت. جای همه خالی!

ارائه من هم بدک نبود! خوشبختانه تونستم به سوالات جواب بدم!

وقتی ارائه ام تموم شد، رییس جلسه گفت: : « شما خیلی native  صحبت می کنی!!!!

دست استادام درد نکنه!

کیش هم واقعا قشنگ بود. ارزش یک بار رفتن رو حتما داره.

نویسنده : محمد ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

فردا دارم میرم کیش برای کنفرانس. آخر هفته بر می گردم.

ارائه مقاله ام روز چهارشنبه است. امیدورام خوب ارائه کنم.

برام دعا کنین!

 

 

نویسنده : محمد ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/۸/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد